معراجمعراج، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

وبلاگ شخصي سيد معراج حسيني

تعطیلاتی که گذشت

قبل از تعطیلات برنامه ریزی کرده بودیم که بریم شمال و چندروزی استراحت کنیم اما... دوشنبه شب که رفته بودیم خونه باباجون کمی حالش خوب نبودو شب اونجا موندیم. وای خدای من نصفه شب حال بابایی بد شد بردیمش بیمارستان، دکتراگفتن باید بستری یشه. سه شنبه صبح بابایی رو ICUفرستادن سه روز بابایی اونجا بستری بود.خیلی بدبودالهی اون روزابرنگرده.خلاصه اینکه فقط شنبه باداییها و خانواده شون و مامان جون و باباجون رفتیم طالقان که خیلی خوش گذشت... باباجون الهی همیشه سلامت باشی و مارو ببری تفریح .... آمین بریم عکسهارو ببینیم   ...
16 خرداد 1391

فرشتِۀ باهوشه مهربونه روی زمین

91.03.06 ـ پسر عزیزم نمیدونی این روزا چقد شیطنت می کنی بعضی وقتها واقعا عصبانی میشم از این همه فضولی و شیطنت . البته خیلی هم پیشرفت کردی کاملا با احساسها آشناشدی معنی خنده و ناراحتی رو میدونی مثلا اینکه چند روز پیش حالم خوب نبود دراز کشیده بودم چند دقیقه بهم نگاه کردی و بعد کنترل تلویزیون و ماهواره رو برام آوردی و بهم فهموندی که چرا تلویزیون نگاه نمیکنی؟یا تلویزیون نگاه کن.مامان جونی بخدا اون لحظه تمام دردو غمم از بین رفت .خدا رو شکر میکنم که تورو به ما هدیه داده. آقا معراج من خیلی باهوشه به سرعت  همه چیز رو یادمیگیره.هرکاری که ما انجام میدیم بعد از ما انجام میده. معراج من یادگرفته : میگم جو جو چی میگه ؟ میگه : جیک جی...
6 خرداد 1391

آبنبات کوچولو

چون مامانی کمرم درد میکرد چند روز آخر هفته رفتیم خونه بابا جون(بابای مامانی) جمعه رفتیم خونه آقاجون(بابای بابایی) پسرم کلی شیطونی و بازی کرد و خلاصه اینکه کلی بهش خوش گذشت معراج تو حیاط آقا جون همه گلهای دنیا فدای یه تار موت معراج درحال ورزش کردن این روزا تیکه کلام معراج شده:چی؟این چیه؟ انقد هم بانازو عشوه این کلمات رو به زبون میاره که دوست دارم بچلونمش آقا معراج این روزا.... وقتی میوفته زمین و میخاد بلند بشه میگه : اَیی (یعنی یاعلی) حضرت علی نگهدارت باشه عزیزم حتی وقتی هم که چیزی رو میخاد به زور از ما بگیره بازم میگه. معراج یاد گرفته میگه : عمَه ، دادا (داداش) ، آبه (آب)، هَم (خوراکی) ، عزی(عزی...
31 ارديبهشت 1391

جشنواره گلاب گیری

91.02.28 ـ پنجشنبه ـ چند روزی بود که جشنواره گلاب گیری افتتاح شده بود ولی وقت نمیکردیم آقا معراج رو ببریم . بالاخره پنجشنبه رفتیم خونه حاجی مامان و بعدش هم رفتیم جشنواره که به آقا معراج کلی خوش گذشت و شیطونی کرد ...
31 ارديبهشت 1391

و اما ادامه دارد ...

چند روز پیش بابایی برای پسر گلم لاک پشت خریده بود طبق معمول معراج انقد اذیتش کرد که ما هم مجبور شدیم بدیمش به امیرعلی (پسرعمه معراج). پسر گلم: آخه حیوون به این نازی رو که زیر پا له نمیکنن گناه داره     ...
31 ارديبهشت 1391

معراج جونم....

پسر گلم : وقتی میپرسیم اردک چی میگه ؟ میگه: وَک وَک وَک وقتی باباش میپرسه : نزدیک اجاق گاز میری مامان چه کار میکنه؟ میگه : دَعا (یعنی دعوا) وقتی یه خودکار یا مداد رو میبنه یه جوری میفهمونه که کاغذ میخاد که نقاشی میکنه. وقتی میپرسم هاپو چی میگه ؟ میگه : هاپ هاپ معراج یادگرفته میگه : آب وقتی میگه معراجو موش بخوره ... لپ خودشو میکشه. وقتی میگه بابایی رو موش بخوره لپ بابایی رو میکشه وقتی میگم یواشکی حرف بزن. دهنشو میذاره کنار گوشم و میگه: هَپ هَپ چقدر نانازی تو چقدر نمکدونی آخه؟؟؟ خدایا ممنونم   ...
26 ارديبهشت 1391

معراجم رفته مهدکودک

یکشنبه 91.02.24 چند بار معراج رو تستی بردم مهدکودک بطورنیمه وقت که مطمئن بشم پسرم اونجا رو دوست داره ولی امروز  اولین روزیه که پسرم بطور جدی رفته مهد. خدای من دلم خیلی براش تنگ شده از وقتی او مدم خونه نتونستم هیچ کاری کنم ، دلم به هیچ کاری نمیره. پسر عزیزم: این کار رو به خاطر خودت کردم چون تازگیا طرف بچه ها نمیری و به ما بزرگترها وابسته شدی با هم سنای خودتم اصلا بازی نمیکنی میدونم اولش برای تو پسرم هم خیلی سخته ... خیلی دلتنگتم ولی میدونی معراج جونم باید یادبگیری که مستقل باشی و بدون تکیه به ما برای خودت مَردی بشی . ولی به این معنی نیست که تو تنهایی مطمئن باش بعداز خداوند متعال ما همیشه نگهدارت هستیم حتی شده جونم رو میدم که خاری...
25 ارديبهشت 1391